تفریحات خانگی برای روزهای قرنطینه؛ بسته ی سینمایی پیشنهادی

به گزارش مجله پیامک، قرنطینه های خانگی باعث شده خیلی هایمان روحیه مان را از دست بدهیم و افسرده بشویم. هر چند که دائم تاکید می گردد برای بالا بردن ایمنی بدن در مقابل هر ویروسی باید سیستم عصبی را هم تقویت کرد. در خانه ماندن کار ساده ای نیست. خیلی ها را افسرده می نماید به همین دلیل کنار توصیه هایی که می گردد از قبیل ورزش و یوگا تصمیم گرفتیم یک بسته پیشنهادی فرهنگی برای سلایق مختلف تهیه کنیم. این فهرستی از تفریحات خانگی برای روزهای قرنطینه است که زمانی که در خانه هستید با دیدن فیلم بتوانید وقت بگذرانید و روحیه تان را از دست ندهید. در روزهای آینده کتاب هایی را هم برای گذراندن وقت در خانه معرفی خواهیم کرد.

تفریحات خانگی برای روزهای قرنطینه؛ بسته ی سینمایی پیشنهادی

اگر علاقمند به دریافت بهترین خدمات مدت زمان جواب ویزای تحصیلی کانادا هستید با ما همراه شوید، با مجری مستقیم ویزای تحصیلی کانادا، با دریافت مشاوره رایگان از مجربترین تیم مهاجرتی کانادا، بهترین مسیر را به سوی دانشگاه های کانادا انتخاب و طی کنید.

اگر به فیلم های فانتزی جدید علاقه دارید

برخی ها می خواهند برای یکی دو ساعت هم که شده کلا از اخبارهای این دنیا فارغ شوند. دل شان نمی خواهد فیلم های واقعی رئالیستی ببینند. دنبال یک دنیای جدید هستند که خود فیلمساز خلق نموده باشد. در سال های اخیر کارگردانان خلاقی بوده اند که ما را به دیدن دنیا های فانتزی خودشان دعوت نموده اند.

هتل بزرگ بوداپست

عنوان اصلی: Grand hotel Budapest

کارگردان: وس اندرسون

محصول 2014

اگر فیلمی را می خواهید که چنین حال و هوایی داشته باشد و کلاسیک هم نباشد یک راست سراغ کارهای وس اندرسون و آخرین فیلمش هتل بزرگ بوداپست بروید. (اندرسون بعد از هتل بزرگ بوداپست یک فیلم دیگر هم ساخت اما جزیره سگ ها انیمیشن بود در نتیجه می توانید حسابش نکنید.)

اگر تا به حال هیچ فیلمی از وس اندرسون ندیده اید هتل بزرگ بوداپست می تواند آغاز خوبی باشد. برای لذت بردن از فیلم نیازی نیست با دنیا فیلم های اندرسون آشنا باشید. این فیلم شیرین و از نظر بصری شگفت انگیزی همان دنیا فانتزی همیشگی اندرسون را دارد ولی این بار کاراکترها تخت تر و البته همه شان دوست داشتنی تر هستند. یک قصه جذاب با تصاویر باشکوه.

اما حواستان باشد که دنبال مفاهیم عمیق زیر لایه های قصه جذاب اندرسون نگردید. این یک داستان مفرح است. شبیه قصه های پریانی که برای بچه ها تعریف می نمایند. و البته کاراکتر موسیو گوستاو با بازی رالف فاینس درجه یک است. فیلم شبیه یک کیک صورتی شیرین است. هم به لحاظ بصری که در آن از رنگ های گرم صورتی و بنفش استفاده شده و هم به لحاظ محتوایی که کاراکترهای شیرینی دارد.

نکته مثبت فیلم بافت بصری فیلم، قصه و کاراکترهای جذاب و بازی های عالی است. البته خالی از نکات منفی هم نیست. گاهی شیرینی بیش از اندازه هم دل آدم را می زند. همچنان خانواده رویال تننبام اگر دنیا فانتزی اندرسون را می شناسید می تواند فیلم بهتری باشد. فیلمی که در عین داشتن فضای فانتزی و خوش آب و رنگ کارهای اندرسون، کاراکترهای پیچیده ای داشت که برخی هایشان خیلی هم تلخ بودند و دوست داشتن شان کار ساده ای نبود. اینجا همه چیز بیش از اندازه ساده و دوست داشتنی شده و لذت کشف و شهود دنیا های مختلف را از تماشاگر می گیرد. اما برای روزهای سخت فیلم امیدوارنماینده و دوست داشتنی است.

وس اندرسون فیلمساز جوانی است که مارتین اسکورسیزی، نه فقط به عنوان یک کارگردان بزرگ که در مقام یک خوره فیلم در مصاحبه هایش از او به عنوان فیلمساز محبوبش و مارتین اسکورسیزی بعدی یاد می نماید حتما چیزی در چنته دارد. اولین چیزی که به نظر می رسد وس اندرسون را از بقیه فیلمسازان مستقل هم نسلش متمایز می نماید سبک بصری ویژه و نگاه فانتزی اش به کاراکترهای فیلم هایش است. برعکس خیلی از فیلمسازان فانتزی، آدم های وس اندرسون از دنیا خیالی او نمی آیند. اتفاقا نگاهش به آدم های دوروبرش انقدر دقیق و تیزهوشانه است که می تواند رگه های جالب وجودشان را پیدا کند و با اغراق آمیز و برجسته تر کردن خصوصیات شان شخصیت هایی در فیلم هایش تصویر کند که بنظر فانتزی می رسند اما در حقیقت به شدت واقعی هستند.

وس اندرسون قصه گوی درجه یکی است. عجیب نیست که تقریبا برای نیمی از فیلم های بلندی که ساخته نامزد اسکار بهترین فیلمنامه شده است.

هوگو

عنوان اصلی: Hugo

کارگردان: مارتین اسکورسیزی

محصول 2011

سال 1931 در پاریس پسربچه یتیمی به نام هوگو کابره با پدرش که ساعت ساز است زندگی می نماید. پدر هوگو یک عروسک مکانیکی در موزه پیدا می نماید و آن را به خانه می آورد تا تعمیرش کند. پدر می میرد و هوگو تنها می شود و در ساعت ایستگاه بزرگ راه آهن زندگی می نماید. او از مرد اسباب بازی فروش گاهی قطعاتی کش می رود تا عروسک مکانیکی را تکمیل کند تا این که روزی پیرمرد مچش را می گیرد. دختر خوانده پیرمرد به هوگو یاری می نماید تا عروسک مکانیکی را تکمیل کند. آن ها با هم شگفتی سینما را کشف می نمایند و در همین حین به نام ژرژ ملی یس کارگردان بزرگ سینما می رسند.

تعریف کردن داستان شیرین فیلم هوگو که اقتباسی از کتاب برایان سلزنیک است کار ساده ای نیست. این شاید دلی ترین فیلم کارنامه اسکورسیزی باشد.

آن هایی که با سلیقه سینمایی اسکورسیزی آشنایی دارند و مستندهای نامه ای به الیا و سفرهای شخصی او را دیده اند، از این که اسکورسیزی سراغ ساختن هوگو رفته تعجب نمی نمایند. می دانند که اگر یک کارگردان در حال حاضر وجود داشته باشد که بتواند فیلمی در تقدیس و ستایش سینما بسازد، فقط خود اسکورسیزی است. هوگو فیلمی در ادامه کارنامه اسکورسیزی یا در ژانر معمول فیلم های او نیست. این یک فیلم به شدت شخصی، از کارگردانی است که همه عمرش سینما را با تمام وجود ستایش نموده. پس اگر کارنامه اسکورسیزی برایتان جالب است روی هوگو حساب نکنید. هوگو فیلم محبوب کسانی می شود که خود اسکورسیزی عشق سینما را دوست دارند.

با همه این حرف ها، این که چرا اسکورسیزی به سراغ داستان اختراع هوگو کابره برایان سلزنیک رفته، داستانی که از بسیاری جهات بچه هاه به نظر می رسد، نکته ای است که جای سوال دارد. خط داستانی کتاب سلزنیک (با وجود این که بر محور ژرژ ملی یس، یکی از بزرگترین کارگردانان سینمای صامت می شود) آن قدر ساده است که بیشتر احتمالش می رفت تبدیل به یک فیلم کودک شود. چیزی که اسکورسیزی را به سمت کتاب سلزنیک نشانده، فقط علاقه مشترک آن ها به ملی یس و تجلیل از سینمای صامت نبوده. پیوند قوی تر، بین اسکورسیزی با قهرمان کتاب یعنی هوگو برقرار شده است. اسکورسیزی در مستند سفرهای شخصی از عشقش به سینما در دوران کودکی حرف می زند که پول برای خرید کتاب سینمایی نداشته و آن موقع کتاب های سینمایی هم خیلی محدود بوده اند، اولین کتابی که درباره تاریخ سینما خوانده کتابی بوده به نام تاریخ مصور سینما نوشته دیمز تیلور. اتفاقی که در فیلم برای هوگو هم می افتد.

هوگو فیلم موسیقی و نور و رنگ است. رنگ در فیلم های اسکورسیزی معمولا به نئون های شهر و چراغ های روشن محدود می شد اما این بار طیف رنگ های زنده و شادی که نور طلایی رویشان پاشیده شده، بیشتر تماشاگر را به دوران طلایی موزیکال ها می برد.

اگر فیلم های درام جدید دوست دارید

برخی از مخاطبان سینما کلا رابطه خوبی با دنیا غیرواقعی ندارند. هر چند همه چیزهایی که ما در سینما می بینیم دستکاری شده اند و در حقیقت فیلمساز دنیا خودش را به مخاطب نشان می دهد اما طراحی صحنه و روایت و بازی ها جوری است که به نظرتان واقعی می رسد. این فیلم ها می توانند الهام گرفته از یک داستان حقیقی باشند یا داستانی که به کلی از تخیل فیلمساز برآمده اما دنیای که در آن روایت می شود حقیقی است.

اسب جنگی

عنوان اصلی: war horse

کارگردان: استیون اسپیلبرگ

محصول 2011

استیون اسپیلبرگ یکی از بزرگترین کارگردانان هم عصر ماست که توانسته فیلم هایی در مرز آثار سرگرم نماینده و سطح بالای به لحاظ هنری بسازد. شبیه فرانک کاپرا فیلم هایش اکثرا میهن پرستانه و با نگاهی مثبت به انسان و جامعه بشری هستند. اسب جنگی یکی از امیدوارانه ترین فیلم های اوست.

سال 1912 در یک حراجی اسب مسابقه ای به یک کشاورز فروخته می شود. همسر کشاورز عصبانی است چون فکر می نماید اسب مسابقه به کارشان نمی آید. اما پسرشان آلبرت عاشق اسب می شود و اسم او را جویی می گذارد. آلبرت به جویی یاد می دهد که چه طور وقتی صدای جغد در می آورد به سمتش بیاید. سال 1914 جنگ با آلمان آغاز می شود و کشاورز مجبور می شود که اسب را به ارتش واگذار کند.

از این جا به بعدش را باید در فیلم ببینید. توضیح رشادت های سربازان در جنگ و این که چه طور عشق به یک اسب می تواند وسط میدان نبرد یک لحظه احساساتی به وجود بیاورد. اسپیلبرگ بار دیگر یاران همیشگی اش، از یانوش کامینسکی (فیلمبردار) تا جان ویلیامز (آهنگساز) را دور هم جمع کرد تا فیلمی بسازند که شکوه آثار سینمای کلاسیک را به یاد می آورد. اسپیلبرگ آن سال دو فیلم بر پرده سینماها داشت؛ خودش گفته بود: ماجراهای تن تن را برای شما ساختم و اسب جنگی را برای خودم.

بهترین سکانس فیلم جایی است که اسب میان سیم های خاردار گیر می نماید و سربازان متخاصم برای لحظه ای آتش بس می دهند تا جان اسب را نجات بدهند. از آن فیلم هایی است که پر از سکانس هایی است که احساساتی تان می نماید. شکوهش نفس گیر است و در پایانش احتمالا به احترام آقای کارگردان و فیلمی که ایستاده می ایستید. از آن فیلم هایی که به یادمان می آورد انسانیت در دل زشت ترین پدیده دنیا یعنی جنگ می تواند چه لحظات زیبایی به ارمغان بیاورد و معجزه ایمان را نشان می دهد. با فیلمبرداری درخشان و قاب های اسکوپ چشم نواز و کاراکترهای دوست داشتنی این فیلمی است که موقع تماشایش حالتان خوش می شود.

دختر گمشده

عنوان: Gone Girl

کارگردان: دیوید فینچر

محصول 2014

دیدن فیلم معمایی یا پلیسی یکی از آن چیزهایی است که همواره یاری می نماید فکرتان از چیزهای ناراحت نماینده رها شود. شما را درگیر یک حادثه می نماید و باعث می شود از اتفاقات روز منفک شوید. حالا اگر تریلر معمایی را به کارگردانی هیچکاک معاصر یعنی دیوید فینچر ببینید قطعا هم آدرنالین خون تان بالا می رود و هم به لحاظ سینمایی می توانید شاهد یک اثر سطح بالای به یادماندنی باشید.

دختر گمشده بازگشت دیوید فینچر به حوزه قدرتش است: نگاهی به سویه تاریک آدم های معمولی در زندگی شان. این بازگشت البته به لطف رمان و بعد هم فیلمنامه دقیق و ظریف گیلیان فلین امکان پذیر شده است که نقش او در پدید آمدن یکی از بهترین فیلم های سال به اندازه نقش کارگردان و شاید حتی بیشتر از او اهمیت دارد.

فیلم یک سوال اصلی دارد: توی سرت چی می گذره؟ سوالی که در حقیقت خطاب به همه کسانی است که در زندگی مشترک هستند و جواب هایش قطعا به تعداد آدم ها و به تناسب پیچیدگی های شخصیتی شان متعدد و متفاوت است.

سطحی ترین برخورد با فیلم دختر گمشده این است که فیلم را در حد هواداری از نیک یا ایمی، شوهر یا زن تنزل بدهیم. با این دیدگاه های جدیدا عجیب و غریبی که می خواهند مثلا حواس شان به حقوق زنان باشد نیک را به خاطر خیانتش مسبب ماجرا بدانیم یا با نگاه سخت اخلاقی ایمی را متهم کنیم.

خوشبختانه فینچر و فلین نقشه راه را طوری طراحی نموده اند که حداقل تماشاگران جدی سینما در دام این سطحی نگری نیفتند. این فیلمی پیچیده درباره آدم های پیچیده است. فقط بستگی دارد چه طور به آن نگاه کنید. مثل خود زندگی مشترک می ماند. خود مفهوم زندگی مشترک بسته به تفکر آدم ها می تواند ساده یا پیچیده باشد. این هم مثل عشق و مرگ و زندگی جزو مفاهیمی است که تا ابد می شود درباره شان فیلم ساخت و هیچ وقت هم حرف شان کهنه نمی شود. جاودانگی شان به اندازه عمر نوع بشر است. زندگی مشترک نیک و ایمی می توانست مثل هزاران ازدواج دیگر باشد، نقطه تمایزش این جاست که این بار یک ماجرای پلیسی چاشنی خرده جنایت های زن و شوهری میان این زوج می شود. ماجرایی که هر چند از نیمه کشف می شود اما جذابیت قصه از بین نمی رود.

اگر فیلم های کمدی کلاسیک دوست دارید

گاهی هم بد نیست به تاریخ سینما سر بزنیم و از مهارت و استادی کارگردانان بزرگ سینما مثلا در دوره طلایی هالیوود لذت ببریم. فیلم های کلاسیک امیدوارنماینده برای این روزهای سخت می توانند راهی برای ایمان به معجزه و امید به رسیدن روزهای خوب باشند. از دیدن فیلم های بیلی وایلدر، ارنست لوبیچ و فرانک کاپرا غافل نشوید. هر چیزی که از پرستون استرجس دم دستتان است ببینید. اگر دم دستتان هم نیست پیدایش کنید. فیلم هایی مثل بانو ایو یا داستان پالم بیچ. این فیلم ها یادتان می آورند که در سخت ترین روزها همواره امید به آمدن سحر وجود دارد.

بانو برای یک روز

عنوان: lady for a day

کارگردان: فرانک کاپرا

محصول 1933

آنی، یک سیب فروش فقیر است که سال هاست دخترش را که در اروپا بزرگ شده فریب می دهد و در نامه هایش به او می گوید که زنی ثروتمند و از طبقه مرفه اجتماعی است. وقتی دخترش تصمیم می گیرد با نامزد اشراف زاده اش به نیویورک و دیدن آنی بیاید، دوستان تهیدست آنی و قاچاقچی که همواره حامی اش بوده به همراه نامزدش سعی می نمایند تا برای یک روز رویای آنی را تحقق ببخشند تا جلوی دخترش سربلند شود.

این فیلم بازسازی هم شد و سال 1961 کاپرا نسخه ای دیگر از همان را تحت عنوان جیبی برای معجزه ساخت. کاپرا پیش از این هم برای بازسازی سراغ فیلم های خودش رفته بود. درنتیجه وقتی اعلام شد که کاپرا میخواهد فیلم بانو برای یک روز را که بعد از مدت ها اولین نامزدی اسکار کارگردانی برایش به ارمغان آورده بود، بازسازی کند، کسی تعجب نکرد. البته استودیوها قبول نمی کردند. به نظرشان داستان کاپرا از مد افتاده و قدیمی بود. در نتیجه کاپرا خودش حقوق فیلم را خرید و آن را به یونایتد آرتیستز آورد. می خواست اتفاقات فیلم در همان دهه 30 بگذرد ولی کل پروسه فیلمبرداری فاجعه بود و احتمالا کاپرا را از تصمیمش حسابی پشیمان کرد.

نسخه دوم 40 دقیقه از فیلم اول طولانی تر بود با رنگ های شاداب و باشکوه. بتی دیویس بازیگر فوق العاده ای بود و باعث می شد با آنی همدردی کنید.

در هردو نسخه می توانید نشانه های دقیق فیلم های کاپرایی را ببینید: مردمی که با مهربانی شان دیگران و خودشان را شگفت زده می نمایند و این که چطور اعضای جامعه برای یاری به یک نفر به هم نزدیک می شوند.

گلوله آتش (آتش پاره)

عنوان اصلی: Ball of fire

کارگردان: هاوارد هاکس

محصول 1941

یک پروفسور صاف و ساده که دائم سرش در کتاب است با هفت نفر از همکاران مردش که همه شان فقط اهل مطالعه هستند، روی نوشتن یک دایره المعارف کار می نمایند. زندگی همه آن ها وقتی تغییر می نماید که یک زن خواننده جوان برای فرار از دست پلیس به آن ها پناه می آورد. پلیس به خاطر شهادت زن علیه یکی از گنگسترهای بزرگ دنبال اوست. زن این قضیه را به پروفسورها نمی گوید و سعی دارد از آن ها به عنوان پوششی برای فرار استفاده کند.

ایده اصلی فیلم این بود که گری کوپر به یک کلوپ می رود و آهنگی عامیانه را می شنود که می خواهد از لغات آن برای دایره المعارف شان استفاده کند. بازی باربارا استانویک درخشان است. البته سرعت فیلم از کارهای دیگر هاکس مانند منشی همه کاره او یا بزرگ کردن بیبی کندتر است اما جذابیتش کمتر از آن ها نیست.

منبع: دیجیکالا مگ
انتشار: 12 اسفند 1398 بروزرسانی: 30 مرداد 1399 گردآورنده: shortmessagesystem.ir شناسه مطلب: 743

به "تفریحات خانگی برای روزهای قرنطینه؛ بسته ی سینمایی پیشنهادی" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "تفریحات خانگی برای روزهای قرنطینه؛ بسته ی سینمایی پیشنهادی"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید